!!!من با خودم قهرم!!!

دردی؛ عظیم دردی ست. با خویشتن نشستن؛ در خویشتن شکستن.

چشمانم نيز از آن تو!
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠  

شايد حق با اشکان عزيزه...

من هم فکر می کنم اون دوستم هم همين نظر رو داشته...

اونم می گه که اگه کسی رو دوست داری بخشی از وجودت رو بهش می بخشی..و در ازای اون ازش طلب داری بخشی از وجودش رو...

به هر حال اگر چه من قول چيزی رو به دوست نداده بودم نه دل و جانم که چشمانم هم از آن اوست! ضمن اينکه مطمئن نيستم ديگه پيشم نياد! ولی اميدوارم من ديگه ازش نخوام...


کلمات کلیدی:
 
طلب!
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦  
دوستی می گفت: بخشی از وجود هر انسانی در تملک کسانيست که دوستش می دارند و ميزان آن متناسب با ميزان دوست داشتن!
آنکه چشمانم را طلب می نمود به دستی از من اکتفا کرد و ندانست که دل و جانم از آن اوست!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥  

گر حال تو همچون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من وتو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
ای وای به حال هر دوی ما


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥  

آه! يکی بود يکی نبود يه عاشقی بود که يه روز

بهت می گفت دوست داره آخ که دوست داره هنوز

دلم يه ديوونه شده واست بی آزاره هنوز

از دل ديوونه نترس آخ که دوست داره هنوز


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳  

دوست هميشه مهربانم...

می خواهم برايت از عشق بگويم...ولی کوتاه!

فقط بدان که دوستت خواهم داشت ....هميشه!

حتی اگر ديگر نبينمت!


کلمات کلیدی:
 
غمگينم ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢  

عزیزم ... مهربانم ... گفتی خسته ای از همه کس، از همه چیز... گفتی دلگیری، میدونم .... وای بر من ... وای بر من، گفتی برام بنویس... اصلا من چیه ام؟ هم نفس یا  هم قفس. به خودم می گم یه لطفی بکن باری رو دوشش اضافه نکن، شاید من نباید بگم دوستش دارم! شاید من نباید ... نباید ... بگذریم! یکی به من بگه چکار کنم!؟ روزی به اش گفتم می فروشمش، وای!! با چی؟! با کی؟! قیمت دل تو بازار چند؟ بغض تو گلوم و چشمام تر شد، دستش رو محکم گرفتم تا شاید بتونم ازخودش کمک بگیرم، اما تو دستش چیزی برای من نمونده بود .... من غمگینم، پس هستم! هستم در کنارت! 

مدتیه دوستم با مشکلات بزرگی دست و پنچه نرم می کند، خیلی بزرگ ... فقط خودش می تونه از عهدش بربیاد و می دونم بر می آد! براش دعا می کنم، در کنارشم، خودش می دونه!! براش دعا کنید، لطفا! خدایا دلش رو آروم کن، اگه بشه یه مقدار از بارش رو بذار رو دوش بی مقدار من ... خدایا کمکش کن!! خواهش می کنم! اگه من هم مقصرم تنبیهم کن! آگاهم کن! اما اونو معاف کن! خواهش می کنم! خدایا این تو، این جان و دل ناچیز من برای دوست ... منتظر خبرهای خوب از دوست هستم. یه دوست...     

 


کلمات کلیدی:
 
دلتنگم...دلتنگم...دلتنگ !
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩  

پست امروز سه بخشه!

بخش مدرن:

خواسته هايم کوچکند و پست...

همچون خود من!

دل تنهايم تنگ است...

تنگ تر از دل تو!

ديگر از خدا چيزی نخواهم خواست....

ديگر از دنيا هم چيزی نخواهم خواست...

نگران نباش! از تو هم...

بخش سنت گرا:

دل در بر من زنده برای غم توست

بيگانه غير و آشنای غم توست

لطفست که می کند غمت با دل من!

ورنه دل تنگ من چه جای غم توست؟

بخش فقط برای تو:

تو مثل لاله ای پيش از طلوع دامنه ها

که سر به صخره گذارد

غريبی و پاکی!

ترا ز وحشت طوفان به سينه می فشرم

عجب سعادت غمناکی!

------> منوچهر آتشی

 

 


کلمات کلیدی:
 
بگذار چيزي باشم...!
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٧  

اگر نمی توانم هميشه مال تو باشم 

اجازه بده گاهي، زماني از آن تو باشم

و اگر نمي توانم گاهي زماني از آن تو باشم

بگذار هر وقت كه تو مي گويي، كنار تو باشم

اگر نمي توانم دوست خوب و پاك تو باشم

اجازه بده دوست پست و كثيف تو باشم

اگر نمي توانم عشق راستين تو باشم

بگذار باعث سرگرمي تو باشم

اما مرا اين طوري ترك نكن

بگذار در زندگي تو دست كم چيزي باشم ...

 

(شل سيلور استاين) 


کلمات کلیدی:
 
صبح بهاری!
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٥  

صبح دلسرد و غمزده از خونه زدم بيرون...

دلم نمی خواست هيچ کس و هيچ چيز رو ببينم! بنابراين چشمم رو دوختم به آسفالت خيابون و راه فتادم!

دومين باری که باد بهاری به صورتم خورد دو تا نفس عميق کشيدم ولی سرم رو بلند نکردم! ناخودآگاه گفتم: عجب هوايی! ولی فورا حرفم رو از خودم پس گرفتم!

چند قدم جلوتر سبزه های رسته بر لبه های باغچه های کنار پياده رو سبزی و طراوتشون رو به زور به چشمهايم فرو کردند!‌ چشمهام چرخيد و نتونستم مهارشون کنم!

مقاومتم که شکست سر بلند کردم ...

زمين سر سبز ... آسمان آبی ... چه چه بلبل عاشق...

بهار با تمام زيبائيهاش به جلوه گری مشغول بود!

اين شعر اومد تو ذهنم:

روزيست خوش و هوا نه سرد است و نه گرم

ابر از رخ گلزار همی شويد گرد

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

فرياد همی کند که می بايد خورد

بهار عزيز...تو بردی!‌ من تسليمم...

روز قشنگيه امروز ... حتی اگه دل من گرفته باشه!!! 

( آدمها به چشم من رنگ دارن ...من هر آدمی رو به رنگی می بينم ...خودم آبی-بنفشم!‌دوست خوبم(اشکان) سبزه!‌ برای همين هم همه مطالبی رو که تو اين وبلاگ برام نوشته بود سبز کردم!!!)


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤  
این دل گرفته مرا امید بهبودی هست؟

ای کاش که جای آرميدن بودی


يا اين ره دور را رسيدن بودی


کاش از پی صدهزار سال از دل خاک


چون سبزه اميد بردميدن بودی


----->حکيم عمر خيام


کلمات کلیدی:
 
خانه متروک!
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠  

در سينه پر سوز من ای دوست سرائيست
ای دوست سرائیست در این سینه پرسوز
تاریک و تهی بینی اش امروز ولیکن
پیوسته نه تاریک وتهی بوده چو امروز
***
ای بس که درو خیل و خیال آمد و بگذشت
رفتند و ازایشان نه یکی بازپس آمد
بسیار هم از آمده و رفته تهی ماند
چندی نه از آن کس شدو آنجا نه کس آمد
***
گاهی برسید از ره عشقی کش و سرمست
زد نعره که این گوشه چه خوش جای گرفتیم
اما چو ملال آمدو او عزم شدن کرد
بنوشت به دیوار: تو خوش باش که رفتيم
***
دیریست که این خانه تهی مانده ز مهمان
از آمده و رفته دریغا خبری نیست
تاریک چنانست که چون بنگری از دور
گوئی که در اینجا اثر از بام و دری نیست
***
امشب که ازین خانه متروک گذر کرد؟
این شمع که افروخت که تابیده به دیوار؟
عشقیست؟ به ره مانده و بیگاه رسیده
یا درد نهانیست، به جا مانده ز پیرار؟


--->دکتر پرويز ناتل خانلری


کلمات کلیدی:
 
بازی تمام شد!
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩  
روی سخنم با توست!
تويی که ادعای روشنفکريت گوش فلک را کر کرده است! تو که بسادگی به خود اين اجازه را می دهی که خوشی تعطيلات نوروز من و فرزندم را به ناحق از ما بگيری، تنها به جرم آنکه با منطق خود تصميم گرفته ام و حکم بی منطق و خودخواهانه تو را به ديگری ابلاغ ننموده ام!
آری با توام همسر نامهربان من!
بدان! زين پس اجازه خواهم داد تا دلسرديم سايه سرد و سنگين خود را بيرحمانه بر سقف مشترکمان بگستراند!
من که همواره از جانب تو متهم به لجبازی بوده ام قصد دارم تا برايت لجبازی را معنا کنم!
آنگاه خواهيم ديد که چه کسی اين قمار احمقانه را باخته است!
کلمات کلیدی:
 
آرزوی تو ...
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٦  

باد بهار آمد و آورد بوی تو  .... شد تازه باز در دل من آرزوی تو

در آرزوی آنکه چو گل در برت کشم ... هر صبح چون نسیم دویدم به کوی تو

 


کلمات کلیدی:
 
بودن
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٥  

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايی نياويزم

بر بلند کاج خشک کوچهء بن بست.

گر بدين سان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر نفشانم از ايمان خود چون کوه

يادگاری جاودانه برتراز بی بقای خاک.

----> احمد شاملو


کلمات کلیدی:
 
امید دیدار ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳  

سلام ... ای همه خوبی ... ای همه مهر ... مدتیه دیدگانم آرام به دیدار تو نیست ... دیداری نیست ... چشمانم چشمانت را از من می خواد، اون چشمان خمار ... برای دیدن؟ نه!! هیچ وقت نتونسته اونا رو نگاه کنه، اصلا طاقتش رو نداره. اصلا نمی دونم می خواد چکار ... شاید یه بار دیگه امتحان کنه ...
اما من اون یار دیرین رو به خدا سپرده ام ... در سفرم ... گریزی نیست ... نه پیامی ... نه سلامی ...
امروز زیر اولین باران بهاری بودم ... به یاد تو ... از اشکهای دلت گفتم براش ... ازش خواستم هر چی غم تو دلت هست بشوید ...
نه پیامی ... نه سلامی ... فقط امید ... فقط امید دیداری دیگر ... هر چه زودتر ...
عزیز دل، هر جایی هستی، خدا نگهدارت باد.
یه چشم انتظار در سفر. اشکان.


کلمات کلیدی:
 
سال نو مبارک
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱  

سلام دوست من...
سر سفره هفت سين امسال به نيت تو فال گرفتم...
اميدوارم امسالت صد باره از پارسالت بهتر باشه.

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود وليک به خون جگر شود
خواهم شوم به ميکده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه تير دعا کرده ام روان
باشد کز آن ميانه يکی کارگر شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کيميای مهر تو زر گشت روی من
آری به يمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب
يارب مباد آنکه گدا معتبر شود
بس نکته غير حسن ببايد که تاکسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سرکشی که درسر سرو بلند تست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش بدست تست
دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود


کلمات کلیدی: