صبح دلسرد و غمزده از خونه زدم بيرون...
دلم نمی خواست هيچ کس و هيچ چيز رو ببينم! بنابراين چشمم رو دوختم به آسفالت خيابون و راه فتادم!
دومين باری که باد بهاری به صورتم خورد دو تا نفس عميق کشيدم ولی سرم رو بلند نکردم! ناخودآگاه گفتم: عجب هوايی! ولی فورا حرفم رو از خودم پس گرفتم!
چند قدم جلوتر سبزه های رسته بر لبه های باغچه های کنار پياده رو سبزی و طراوتشون رو به زور به چشمهايم فرو کردند! چشمهام چرخيد و نتونستم مهارشون کنم!
مقاومتم که شکست سر بلند کردم ...
زمين سر سبز ... آسمان آبی ... چه چه بلبل عاشق...
بهار با تمام زيبائيهاش به جلوه گری مشغول بود!
اين شعر اومد تو ذهنم:
روزيست خوش و هوا نه سرد است و نه گرم
ابر از رخ گلزار همی شويد گرد
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد
فرياد همی کند که می بايد خورد
بهار عزيز...تو بردی! من تسليمم...
روز قشنگيه امروز ... حتی اگه دل من گرفته باشه!!!
( آدمها به چشم من رنگ دارن ...من هر آدمی رو به رنگی می بينم ...خودم آبی-بنفشم!دوست خوبم(اشکان) سبزه! برای همين هم همه مطالبی رو که تو اين وبلاگ برام نوشته بود سبز کردم!!!)