بهار آمد و باز انتظار یار و دیار!
دوباره، چشم به راه ام
دوباره گوش به زنگ
که پیک مژده رسان آورد سلام و پیام.
*
سحر ز نغمه مرغان چو می شوم بیدار،
ندانم از چه نگیرد دل ام دمی آرام.
*
.
.
.
*
چه چاره باید کرد؟
جز آنکه موم شد و آب گشت در کف خویش
و باز خود را ساخت.
ز گلشن دل و از کشت زار اندیشه،
هر آنچه ریشه خشک است، کند و دور انداخت
و چون درخت بهاران شکوفه باران شد.
صفای زندگی و سایبان یاران شد.
*
به آفتاب و بر آفاق بی کرانه سلام!
-------> ژاله اصفهانی