!!!من با خودم قهرم!!!

دردی؛ عظیم دردی ست. با خویشتن نشستن؛ در خویشتن شکستن.

سخنی با تو
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

می دانم که تغییر کرده ام.

اما بدان که تو هم کرده ای...

یک قرینه اش اینکه مثل همیشه بعد از اتمام دیدارمان یادی نکردی...

دیگری اینکه وقتی دیدمت به جای اینکه راجع به من بگویی راجع به نفر سوم حاضر در محل قرارمان گفتی فقط...

دیدی حالا!


 
تاکید
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱  کلمات کلیدی:

نه! من نمی ترسم!

نمی ترسم...

نمی ترسم....

نمی ترسم.....

 


 
سنگینی
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

این روزها احساس سنگینی می کنم.

ولی این سنگینی خسته ام نمی کند.

عوامل خستگی هایم چیزهای دیگری است که ربطی به این سنگینی ندارند... 


 
صدای قدم های بهار می آید...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

صدای پای بهار می آید...

هستم و نیستم...

من هستم ولی من نیستم!

باز فرق کرده ام... خوب شده ام یا بد نمی دانم!

صدای پای بهار را می شنوم ولی شوق تغییر در دل ندارم!


 
به جای پریروز
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

زمان همان زمان دیروز... مسیر نیز همان!

باران تمام شده... تو نیز رفته ای!


 
 
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  کلمات کلیدی:

باز هم من و تو وصبح بارانی و بوی نان تازه ...

یاد آور خاطرات دور و خاک خورده ای که چه بسا فراموشت شده باشد دیگر!

به هر حال به یقین هر چه باشد حس امروز با حس آن روزهای نه چندان دور یکی نیست!


 
دل واپسی
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  کلمات کلیدی:

هرگاه دردی در دل و بغضی در گلو دارم یاد اینجا می افتم.

حسرت هایم را اغلب اینجا نگاشته ام.

حسرت این بارم دیدار اوست...

کاش باز هم بتوانم ببینمش! کاش...

او که می گفت دیدار ما آخرین حسرت زندگی اش است.

او که می گفت اگر ببیند مرا دیگر هراس مردن ندارد...

ندیده مرا دارد آیا؟

 پ.ن (چند روز بعد) تمام شد! حسرتش به دل ماند و رفت!


 
هشدار
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

این یه هشداره، به خودم!

خودی که کم کم داره به فراموشی سپرده می شه!

داری بی خیال خیلی چیزا می شی! ولی غافلی از اینکه اون خیلی چیزا بعدها بی خیالت نخواهند شد!


 
کاش نیامده بودی!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦  کلمات کلیدی:

آسمانم از هم پاشیده شده!

ماندنت را نمی خواهم، بودنت هم خواست من نیود!

من و تو در یک قالب نخواهیم گنجید! چاره ای نیست! یا تو مرا خواهی کشت، با من تو را!

متاسفم! برای هر دویمان!


 
تغییر
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  کلمات کلیدی:

احساس میکنم تحولی در در ارتباطم با شریک زندگیم درپیش رو دارم...

امیدم به بهبود ارتباطات است و گویا همین گونه خواهد بود.

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →